|
خدایا : من که هستم تا چیزی بگویم که تو خود همه چیز را می دانی . چگونه همیشه به یادت باشم وقتی که فقط در رنجها صدایت می کنم ؟ و چگونه صدایت کنم در حالی که می دانم فاصله ،توهمی بیش نیست
. وقتی که فکرش را می کنم اگر قطره آبی کم بود کل هستی احساس تشنگی می کرد، دستم نمی رود گلی را بچینم مبادا ستاره ای لطمه ببیند . اگر زندگی ام انطور است که می خواهی ، بی قراری ام را کنار می گذارم و آرام می گیرم. چگونه به جستجویت بیایم ای خدا ؟ کجا دنبالت نگردم؟ وقتی همه جا هستی ، حتی یک قدم هم نمی توانم بردارم . در خودم می مانم و انتظار می کشم تا تو خود آیی . اشکهایم را عاشقانه به پایت می ریزم تا قدمت را روی چشمانم بگذاری و به محراب قلبم وارد شوی . اصلا مگر بیرون بوده ای که بخواهی داخل شوی ؟ می خواهم با سرور و جاودانگی هم پیمان شوم چرا که غربت و تنهایی ام کل هستی را دلتنگ می کند. وقت پریشانی ، به آرامش رود و درخت و پرنده که همیشه به یادت هستند غبطه می خورم. مگذار عمرم به < آماده کردن> بگذرد و در کنار چمدان توشه ام حیران بمانم که کجا بروم ؟ بعد از این همه تلاش برای داشتن همه چیز در دنیا چرا درهً ژرف تهی بودن در مقابلم ظاهر شده ؟ من آماده ام ، اما برای رفتن به کجا؟ به من بگو کجا به انتظارم نبوده ای که بخواهم بیایم ؟ برای تو که مرا ، چمدان و راه را خوب می شناسی سوغات چه بیاورم و از سفر چه بگویم که ندانی ؟نمی خواهم سرم به سنگ یاًس بخورد و دنیا فریبم دهد . من که می دانم هر چه هست روزی ناپدید می شود چرا دل به فانی دهم ؟ نشانه هایت را دیدم اما در آنها نمی مانم ، باورت کردم.جوانی در من هر روز بیشتر محو می شود. پیری ام را متحیر و غمگین نکن . مگذار در ناتوانی با خاطرات جوانی ام آه بکشم و در صف انتظار مرگ زانوهای ناتوانم بلرزد. خدایا : همواره با من بمان و تنهایم مگذار . بگذار نخی به انگشتانم ببندم تا هرگز فراموشت نکنم که تجربهً آرامش تنها با تو میسر است ...
|
![]()
Home
|